گلدسته‌ات

 

كهكشاني است

 

كه سياهي شب را تكذيب مي‌كند

 

پيرامون تو

 

همه چيز بوي ملكوت مي‌دهد

 

كاشي‌هاي ايوانت . . .

 

و اين سئوال هميشه

 

كه چگونه مي‌توان آسمان‌ها را در مربعي كوچك خلاصه كرد؟

 

پنجره فولاد . . .

 

التماس‌هاي گره خورده

 

و بغض‌هايي كه پيش تو باز مي‌شوند

 

شاعري، حنجره‌اش را در باد تكان مي‌دهد

 

تا از دست تو دانه برچيند

 

تازه مي‌فهمم، كبوتر بودن؛

 

چه نعمتي است . . .