شاعری پیشهی من نیست ولیکن شعری     اندر اندوه و غم خون خدایم گفتم:

 

حسین سلطان خوبان جهان است     حسین جدّ شه صاحب زمان است

 

حسین عشق خدا شاه شباب است     حسین فرزند مولا بوتراب است

 

حسین و راه او حق است، حق است     چرا کو، بندهی فرمان حق است

 

در آن نوبت که رفت ظلم زمانه     به سان تیر، قلبش را نشانه

 

برون شد با همه فرزند و همسر     برای امر نیکی، نهی منکر

 

رسید آنگه که بر آن ارض موعود     بگفتا نام اینجا کربلا بود

 

قدم بنهاد آنگه جانب یار     که بود او را در آن دم یار بسیار

 

شبی با همسر و با دوستان گفت     چه کس از بودن با من برآشفت؟

 

کسی کو یاریام ورزد در این راه     بود مزدش شهادت اندر این راه

 

بپرسید از جوانی اندر آن بین     چه بینی مرگ را ای نور هر عین

 

بگفتا آن جوان مانند یک رعد     بود در نزد من احلا من الشهد

 

پس از آن، عدهای از جمع و یاران     به در رفتند همچون چارپایان

 

چهل انسان پا بر دل نهاده     که سر از حجب بر دامن نهاده

 

در آخر ماند از آن جمع بسیار     برای یاری و همراهی یار

 

بیامد روز ده، شد نوبت جنگ     نخورد آخر سر کفار بر سنگ

 

امام اول علی اکبر فرستاد     ورا نزد دو صد لشکر فرستاد

 

جوان خوبرو از بس که جنگید     و از بس که بر او تابید خورشید

 

عطش، از عمق جانْ کامش برافروخت     تو گویی از حرارت سینهاش سوخت

 

هلید آنگه نبرد و سوی خیمه     بیامد آن جوان کامْ تشنه

 

بگفتا با پدر ای شاه مردان     بیا سیراب کن این جان عطشان

 

بگفتش آن همام: ای نازنینم     برومند و توانا، بهترینم

 

صبوری کن که تا لحْظات دیگر     بگیری جام از دست پیمبر

 

سپس شد سوی میدان آن برومند     به سان مرد جنگیای تنومند

 

به شمشیر و به ضربت، کشت و انداخت      یلان را از سر اسبان پرتاخت

 

سپس از پشت او ناپاک مردی     به دور از خوی انسانیّ و مردی

 

بزد نیزه، کمر بشکافت ناگه     شد آن دم، اکبر باهوش آگه

 

که دیگر وقت دیدار است دیگر     به پایان، کار پیکار است دیگر

 

پدر که سینهاش از غم بشد خون     بگفتا با نوایی گرم و محزون

 

«جوانان بنی هاشم بیایید     علی را بر در خیمه رسانید»

 

گروهی از گنهکاران کفار     که فهمیدند اصل جنگ و پیکار

 

به سرداریِّ حرّ بن ریاحی     رها کردند افسون و تباهی

 

شدند اصحاب حقّ و توبه کردند     ز بطلان و ز زشتی توبه کردند

 

گذشت از جنگ وقتی ساعتی چند     نمانْد اصحاب حق را طاقتی چند

 

ز غیرت، شد زجا عباس حیدر     نهاد آنگه کلاه جنگ بر سر

 

به دوش انداخت مشک و رهسپر شد     ز بهر آب شیرین رهسپر شد

 

به نزدیک فرات آمد علمدار     بشد فارغ ز کُشت و جنگ و پیکار

 

بزد مشکش به آب و پُر ز آن کرد     به ناگه فکر عطْش دوستان کرد

 

چو پُر شد مشک، قصد دوستان کرد     دل از دنیا و دنیادوستان کند

 

نمیدانست دورش را ببسته     صف کفار بیدین همچو حلقه

 

به ناگه ضربتی دستش بینداخت     همان ضربت، ز دوشش مشک انداخت

 

به دست دیگرش برداشت آن را     به دوش دیگرش انداخت آن را

 

به دیگر ضربتی، آن دست دیگر     به خاک افتاد، همچون بار دیگر

 

به دندانش گرفت آنگاه مشکش     به تیری، تیره شد آنگاه چشمش

 

دگر تیر آمد و مشکش بدرّید     ز اسب آنگاه، او پایین بپرّید

 

خودش را اندر این پیشامد سخت     مقصّر دید و شد عارض از این بخت

 

ز بس او را تواضع بود و خجلت     شد از شرمندگی در بغض و محنت

 

که نتوانسته یاران را برد آب     نشد، ساقی کند اصحاب، سیراب

 

چو آمد بر حسین اخبار این درد     عمود خیمهی عباس برکند

 

ز این پیشامد و از این نشانه     شدند اهل حرم در آه و ناله

 

که ای عباس، ای مرد علمدار     تو اِی ساقیِّ اصحاب سپهدار

 

به بعد تو نباشد چون رشیدی     نباشد در دل یاران امیدی

 

امام آنگه به اهل خیمهها گفت     مباد اکنون زمان آه و آشفت

 

من اکنون میروم در قلب دشمن     که دیگر کس نمانده یاور من

 

بزد بانگی که در دور و بر من     بود آیا کسی او ناصر من؟

 

به ناگه از میان خیمهای تنگ     بگفتا فرد بیماری خوش آهنگ

 

من آماده به پیکارم پدرجان     نبین رنجور و بیمارم پدر جان

 

علی بن حسین بن علی بود     به حق در خون او خون علی بود

 

بگفت آنگه حسین بر امّ کلثوم     که تا عالم ز ما ناگشته محروم

 

بگیر او را ببر اکنون به خیمه     که تا او را نکشته قهر و فتنه

 

سپس عزم نبرد کافران کرد     دل از اهل و عیال و دوستان کند

 

بگفت آرند او را جامهای دلق     که میلی را نباشد اندر آن خلق

 

که پوشد زیرِ اَلباسِ نبردش     بدن را ساتر آید بعدِ مرگش

 

چو سمت دشمنان شد دید کفار     به سمت خیمهها میرند انگار

 

بگفتا گر شما را دین نباشد     و گر خوفی ز یومالدّین نباشد

 

شوید آزاده اندر زندگیتان     بُرید از نفس سرکش بندگیتان

 

«حسین بن علی در خون شنا کرد     مرا با این حقیقت آشنا کرد»

 

که با عزت اگر گیرد تو را مرگ     بود بالاتر از بودن در این ننگ

 

بیا ای دل حسینی شو تو اینک     بهل دنیا و اهلش را تو اینک

 

که گر گردی غریق بحر دنیا     نبینی سود در دنیای عقبیٰٰٰٰٰٰٰٰ

 

خداوند ارچه رحمان و رحیم است     ولیکن آتش دوزخ عظیم است

 

اگر خواهی رسی بر قرب و رضوان     بباید طیّ ره در ظلّ قرآن

 

و بودن در ولای آل حیدر     که جهد بیولایت هست ابتر