موشهای آزمایشگاهی
سال سوم راهنمایی تمام شد و من برای رفتن به یک دبیرستان خوب مجبور بودم در آزمون ورودی یک مدرسه شرکت کنم.
از مدتی قبل نام مدرسه ای را شنیده بودم که بچه ها در آن خوب درس می خوانند، به موقع تکلیف انجام می دهند، معلم هایش خوب است و . . . شاید فهمیده باشید که راجع به «مفید» صحبت می کنم.
آن روزها تازه مد شده بود که همه در هر مدرسه ای که پیش ثبت نام داشت نام نویسی می کردند و آزمون ورودی می دادند؛ ولی من فقط در آزمون ورودی دو مدرسه شرکت کردم (البته به جز آزمون تیزهوشان که خیلی ها در آن شرکت می کنند)؛ یکی «مفید» و دیگری «شیخ مفید». شیخ مفید را که اول گفتند قبول نشدی و بعد تلفن زدند که بیا ثبت نام و من که از قبولی ام در مفید مطمئن بودم نرفتم. موقع اعلام نتایج مفید، اسمم توی سایت نبود! خیلی ناراحت شدم! با ناامیدی توأم با امید رفتم به مدرسه و دیدم که اسمم در لیستی که در مدرسه نصب شده بود هست!
خلاصه قبول شدم!
روزی که برای مصاحبه به مدرسه رفته بودیم، تعداد زیادی کارگر و نقاش با همه ی ابزار و وسایل و توانشان داشتند سعی می کردند که انبار قدیمی یک شرکت را به شکل یک مدرسه درآورند که تا حد خوبی هم موفق شدند!
روز اولی را که به مدرسه رفتیم کاملاً یادمه! معلم ریاضی مان با مدیر به کلاس آمدند و مدیر بعد از اینکه گفت که با چه زحمتی این معلم را (که انصافاً معلم خوبی هم بودند) از فلان جا آورده کلاس را به معلم سپرد و رفت!
دیوارهای کلاس هنوز بوی رنگ می داد و نیمکتهای نو به اولین صاحبانشان خوش آمد می گفتند!
پشت ساختمان اصلی «مدرسه»! یک فضایی را به نهار خوری اختصاص داده بودند که زمستانها می شد آب باران و برفی که از سقف می ریخت را به عنوان زیباترین جاذبه اش برشمرد! و این جدای از دریاچه ای بود که به هنگام نزول باران در حیاط مدرسه شکل می گرفت و هم اکنون نیز از جاذبه های دبیرستان محسوب می شود!
سال اول ما سه کلاس بودیم که با یک کلاس دوم انسانی جمعاً حدود 110 نفر می شدیم!
در اواخر سال تحصیلی معلمی را جهت کلاس تقویتی ریاضی آورده بودند که بعداً شد معلم مثلثاتمان و آمارمان و بعد از «اخراج» یا «فرار» معلم ریاضی مان بخشهایی از بخشهای مانده ی کتاب را به ما درس دادند.(این حرفها چیزی از شایستگی معلم های مذکور کم نمی کند و صرفاً جهت بیان تزلزل در مدرسه بیان می شود!)
با آغاز تابستان به دلیل کمبود فضا، نمازخانه ی طبقه ی بالا را به یک کلاس و یک سالن کوچک تبدیل کردند و فضایی که در حیاط؛ هم پارکینگ بود و هم محلی به عنوان سایبان و چتر بزرگی در زمستان و هم زمین پینگ پنگ، تبدیل شد به سالن چند منظوره که عمدتاً به عنوان نمازخانه استفاده می شود ولی مدتی کتابخانه بود و مدتی زمین پینگ پنگ و . . .
سال دوم هم با تمام مشکلاتش تمام شد و در پایان سال یک روز مدیر، ما (بچه های دوم) را جمع کرد و گفت: بچه ها ما در چند روز آینده یک مهمان عزیزی داریم که به اتاق معلم راهنمای شما می آید و اتاق معلم راهنما به طبقه ی پایین منتقل می شود، پیش بقیه ی معلم راهنماها. خلاصه سرتان را درد نیاورم بعد از مدتی حضور زیاد این مهمان عزیز و حضور کم مدیرمان ما را مشکوک کرد و به یاد این بیت سعدی افتادیم که: «میهمان گرچه عزیز است ولی همچو نفس خفه می سازد اگر آید و بیرون نرود». بعد از چند هفته وقتی که رسماً تابلوی مدیر را روی سر در اتاق سابق معلم راهنمایمان دیدیم فهمیدیم که قضیه از چه قرار است و چرا این میهمانی کم کم به میزبانی تبدیل شد!
سال سوم که شروع شد با تغییرات بسیاری مواجه شدیم!
از تغییر در وضع ساختمان مدرسه و تبدیل آن نمازخانه ی قدیمی به دو کلاس دیگر و تبدیل اتاق مدیر قبلی به کلاس! گرفته تا تغییرات شگرف در کادر آموزشی و قوانین مدرسه و سر و وضع دوستان دانش آموز و البته «دوستان مسئول» که پس از پایان دوره ی مدیریت قبلی فرصت را مناسب دیده کمی به سر و وضع خود رسیدند و اصلاحاتی در صورت و لباس ایجاد کرده و تبدیل به نقل مجالس گشتند و همه ی اینها در حالی بود که به بچه های مردم تا سال گذشته گیر می دادند که این سر و وضع در شأن دانش آموز مفید نیست و خوب نیست و بد است و . . .
آن روزها دیگر از نهارخوری خبری نبود چون به دلیل ورود عده ی جدید دانش آموزان نهارخوری به آزمایشگاه و آزمایشگاه به دفتر دبیران و دفتر دبیران به دفتر مدیر دروس و دفتر مدیر دروس به دفتر معلم راهنماها و انباری مدرسه به دفتر فوق برنامه تبدیل شده بود!
سال سوم اولین سالی بود که من به طور جدی درگیر کار هفته ی شهدای مدرسه شدم که در دو سال اخیر انصافاً تلاش خوبی داشتند و آن هم به مدد یکی از دوستان بزرگوار مفید یکی بود و البته خود شهدا! خلاصه نمایشگاه شهدا با همه ی پیگیری های مسئولان و کار بچه ها و کمک شهدا، در حضور شهدا تمام شد و مراسم هم به نحو احسن به اجرا درآمد.
در اواخر سال سوم، معلم شیمی ما که معاون آموزشی مدرسه هم بودند و هستند و ان شاء الله خواهند بود! روزی به کلاس آمدند و گفتند که باید برای سال بعد یک آزمون ورودی برگزار کنیم(یعنی ما برای رفتن به پایه ی بالاتر باید آزمون ورودی می دادیم!!!) خلاصه با همه ی مخالفتها این کار انجام شد و عده ای به لطف کمک معلم راهنمایمان و عده ای به مدد دیگر دوستان از ثبت نام سال بعد محروم شدند.
به هر حال سال آخر هم شروع شد، سالی که به تعبیر عده ای «سال سرنوشت» بود. دوره ی تابستانی با تغییرات شگرفی در وضع ساختمان مدرسه همراه بود و از آن ها می توان به تبدیل «منزل سرایدار و بوفه و انتشارات مدرسه و آزمایشگاه و اتاق حسابدار و کارگاه» همگی به یک بنای دو طبقه که طبقه ی اولش به نهار خوری و بوفه و سایت و اتاق دبیر آزمون و طبقه ی دومش به یک سالن مطالعه و کتابخانه و اتاق معلم راهنمای پیش دانشگاهی و اتاق معاون آموزشی و اتاق مدیر بود اشاره کرد!
در پایان دوره ی تابستان یک اردوی علمی برایمان ترتیب دادند که با فضای مناسب محوطه ی اسنقرارمان تبدیل شد به بهترین اردوی تفریحی تا آن روز! می گویم تا آن روز چون اردوهای بعدی هم برای خیلی ها جنبه ی تفریح داشت!
بعد از تابستان چند هفته ای که گذشت یک روز معلم گسسته مان بعد از درس گفت شما دیگر مرا نمی بینید و از هفته ی بعد یه معلم که بهتر از منه به شما درس خواهد داد! و ما که به خیالمان دیگر تغییرات، حداقل در حوزه ی معلمین برایمان تمام شده بود، از هفته ی بعد با معلمی رو به رو شدیم که بعداً فهمیدیم معلم معلم گسسته ی قبلی مان بوده است!
ترم اول تمام شد و باز به اردو رفتیم! به جماران، خیابان یاسر، منزل یک شاهنشاهی فراری که تبدیل به اردوگاه شده بود!
تا به حال به جرأت می گویم که آن قدر برف یکجا از نزدیک ندیده بودم! در بعضی از مناطق که برف دست نخورده بود تا بالای زانو در برف فرو می رفتیم! تفریح خوبی بود!
با تمام کتابها و جزوه ها و وسایلمان به زحمت تمام از سربالایی بالا رفتیم و به اردوگاه رسیدیم چون اتوبوس به دلیل لغزندگی قادر به بالا آمدن نبود. خلاصه در اردوگاه مستقر شدیم. قرار بود که ما یک هفته در آن اردوگاه بمانیم و سه چهار روز اول را در محلی که برای یک مدرسه ی دیگر بود برویم که امکانات نسبتاً بهتری داشت و بعد به جای خودمان که نه تخت داشت و نه میز و نه وسایل گرمایشی مناسب برویم؛ در شرایطی که خبر می رسید که در تهران به دلیل افت فشار گاز تعطیلی عمومی اعلام شده است.
بعد از پایان مهلتمان که قرار بود به جای خودمان برویم؛ به دلیل نبود امکانات و اینکه حتی یکی از مسئولین مدرسه حاضر نشده بود به آن «جزیره» بیاید و مسئولیت اردو را به عهده بگیرد به تهران بازگشتیم.
قرار بود که مسئول اردو معلم راهنمایمان باشد ولی اگر شما ایشان را در اردو دیدید ما هم دیدیم!
مسئولیت اردو را «مشاور»مان یا همان «معلم عربی دوم ها» بر عهده گرفته بودند یا بهتر است بگویم به ایشان تحمیل شده بود یا اینکه از سر خیرخواهی و برای اینکه اردو Cancel نشود این کار را کردند و ناظممان هم به طور داوطلبانه لطف کردند و مسئولین مدرسه را شرمنده نموده به آنجا آمدند!
واژه ی «مشاور» این طوری که ما فهمیدیم به کسی اطلاق می شود که به طور مادرزادی «جورکشیدن» را بلد است و جهت ماست مالیدن بر کار ناقص معلم راهنما استخدام می شود که کارهایی را که معلم راهنما بلد نیست و یا علی رغم گرفتن حقوق معلم راهنمایی حال نمی کند انجام دهد به اتمام برساند! در همین راستا نظر شما را به دو نکته جلب می کنم:
1- از این پس می توان به جای لغت «مشاور» در سِمَت مذکور از عناوینی چون: «جورکش»، «ماست مال»، «سرپوشی برای همه ی اشتباهات»، «مسئول اردوهای نیمه تمام یا اردوهایی که احتمال نیمه تمام ماندن را دارند»، «پاسخگو به هنگام بروز مشکلاتی در دوره» و هرگونه نامی که می تواند به نحوی بدبختی آدم را به همراه داشته باشد استفاده کرد.
2- اگر خواستید فردی را به عنوان «مشاور» استخدام کنید دقت کنید که علاوه بر داشتن صفات فوق دهانش برهر گونه اعتراضی بسته باشد تا بتوانید با خیال راحت اهدافتان را برای ثبت نام سال آینده برای اولیاء شرح دهید و آنها باور کنند که شما هیچ معترض و منتقدی ندارید!
خلاصه اردوی دی ماه هم تمام شد! (با همه ی سختی هایش)
ترم دوم که شروع شد یه سری مشکلاتی پیش اومد؛ هم درسی و هم غیر درسی!
درسیش منجر شد به افت تحصیلی بچه ها و غیر درسیش تبدیل شدن «هفته شهدا» به «یه سری چیزهای دیگه»!
خلاصه معلوم شد که برخی ها به خودشون اجازه دادند که برای بودن یا نبودن مراسم تکریم شهدا تصمیم بگیرند و به ما ثابت شد که هفته شهدایی در کار نیست!(آخه قبلاً هم یه چیزهایی می گفتند ولی قرار نبود که کلاً از بین بره ولی تبدیلش کردن به چند تا مراسم بی اهمیت)
تا عید خیلی از درسها تموم شد ولی اونایی که افت تحصیلی داشتند در اثر نادیده گرفته شدن وضعشون از طرف مدرسه و معلم راهنما و البته سهل انگاری خودشون وضعشون بدتر شد!
اردوی عید هم مثل بقیه ی اردوها گذشت و فقط به دلیل دوری مسافت و نزدیکی به کنکور و مدت زیاد اردو بازدهی بهتری از بقیه ی اردوها داشت وگرنه بی نظمی و تک مسئول بودن اردو به قوت خود باقی بود!
فقط در مدت حضور یکی دوتا از مسئولین بازدهی به حد مطلوبی رسید و در بقیه ی اردو همان وضع سابق حکمفرما بود!
بعد از عید چند هفته که اومدیم مدرسه؛ برای اولین بار یه برگه هایی بهمون دادند که توش نوشته بود که از فلان روز تا فلان روز اینقدر درس بخونید و ما کلی خوشحال شدیم که مثل اینکه داره یه خبرایی میشه ولی بعدش پیگیری صورت نگرفت که کی می خونه و کی نمی خونه و کی چه ضعفایی داره و . . .
تا آخر سال یکی دو بار دیگه هم از اون برنامه های بدون پیگیری بهمون دادند و درسها کم کم تموم شد و خلاصه معلم ها به فکر افتادند که چند تا کلاس رفع اشکال برگزار کنند و اگر زحمت برخی از معلمین نبود وضع دوره از این هم آشفته تر می شد!
بعضی از درسها مثل آمار و مدلسازی و چند تا مبحث دیگه هم ماست مالی شد و نتیجه اش شد راحتی خیال معلم از اینکه یه درسی ارائه شده و نتیجه ی دیگرش خالی ماندن پاسخنامه ی بچه ها در کنکور!(ببخشید که اینقدر صریح حرف زدم)
بالأخره سال تموم شد و امتحانات رو هم دادیم و خبری از مشاوره ی کنکوری فرد به فرد و بررسی اشکالات فردی بچه ها و این جور چیزا نشد اما چک هایی که برای این طرف سال کشیده شده بودند سر موعد مقرر پاس شده به حساب مدرسه سرازیر می شدند!(جهت صراحت عذرخواهی می کنم)
حالا بعد از همه ی این تفاسیر و اینکه کنکور به هر شکلی که بود برگزار شد؛ ما(چند تا از فارغ التحصیلان) که جایی بهتر و أمن تر از مدرسه برای جمع شدن نداشتیم و نداریم؛ در مدرسه قرار گذاشتیم برای انجام کاری و از طرف مسئولین جدید مدرسه که تا پارسال سمتی نداشتند و فقط «بودند» و بود و نبودشان چندان تفاوتی نمی کرد؛ مورد شماطت قرار گرفتیم و آنها عقده های قدیمی خود را بر سر ما ریختند و گفتند: هنوز مدت زیادی از زمان تحصیلتان نگذشته و حق ورود به ساختمان مدرسه را ندارید و از این قبیل حرفهای[. . .]
خلاصه این بود مزد ما که مفید سه را مفید سه کردیم و مدرسه را با تمام مشکلاتش تحمل کردیم و آن را به اینجا رساندیم؛ که این سخن خود مسئولین است که مدرسه با دانش آموزانش پا برجاست.
این بود گوشه ای از وقایع مفید سه تا کنون و قصد من از نوشتن این مطالب نه تخریب شخص بود و نه تخریب مدرسه فقط اینها را گفتم تا شاید از این به بعد با کسی یا دوره ای؛ کارهایی را که با ما کردند تکرار نکنند چرا که به قول دوستان، ما دیگه از پل گذشتیم اگرچه مقداری از بارمون اون طرف پل و در میان راه ریخت یا ریختنش!
راستی یه سئوالی دارم: شما می دونید بعد از آزمایش، با موشهای آزمایشگاهی چه کار می کنند؟
جهان در انتظار عدالت و عدالت در انتظار مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف)